ذبيح الله صفا

1002

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مراد ما همه عشقست و مستى و رندى * مريد پير مغانيم تا مراد دهد ز كعبتين قضا اينقدر نيامد نقش * كه بند ششدر اميد را گشاد دهد مشو چو سوسن آزاده ده زبان ناصر * زبان سرخ سر سبز را بباد دهد * * عشق آمد و پر شد همه بيرون و درونم * در سر همه سودا شد و در دل همه خونم ديريست كه ديوانه‌ام و عاشق سرمست * امّا به خرابى نه بدينسان كه كنونم مويى شدم از بس كه بلا بر سرم آمد * من سقف بلا را مگر از موى ستونم برهم مزن اى باد تو آن زلف نگونسار * تا باز پريشان نشود بخت نگونم ناصر چو بزنجير سر زلف تو درماند * آوازه در آفاق برآمد ز جنونم * * اگرچه غمزهء خونريز تو بلاى منست * سرشك لعل و زر چهره خونبهاى منست جفا ز حد نبرى تا دعاى بد نكنم * كه آفتاب تو در سايهء دعاى منست منم كه از تو به صد تيغ برنتابم روى * چه غم ز تير ملامت كه در قفاى منست مرا كه در نظرم هركسى بجاى تو نيست * بر آستانهء تو هر سگى بجاى منست چه التفات نمايد بسلطنت ناصر * اگر رود بزبانت كه او گداى منست * * من عاشقم كه كعبه نمىدانم از كنشت * پروانه را ز آتش دوزخ بود بهشت زاهد تو در حمايت كردار خويش باش * نشنيده‌ام كه گل درود هركه خار كشت عزت نگاه دار كه يك رنگ وحدتيم * در كثرتست اين‌همه تلوين خوب و زشت خاك مرا برندى و مستى سرشته‌اند * بر دستش آفرين كه مرا اين‌چنين سرشت ناصر بهشت نسيه نيرزد بنيم جو * آدم كه نقد داشت بيك گندمش بهشت * * گر قاعدهء چشم خوشت شيوهء نازست * مسكين دل سودازده را جاى نيازست